تبليغاتX
دفترچه یادداشت

درباره وبلاگ

کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به بهارک خرمی بوده و هرگونه برداشت از آن بدون اجازه نویسنده ممنوع می باشد.

لینک روز

آرشیو مطالب

موضوعات

پیوندها

امکانات

اندوه (رون کارلسون)

     شاه مرد. زنده باد پادشاه. بعد ملکه مرد. کنار شاه دفنش کردند. شاه مرد، بعد ملکه از غصه دق کرد و مرد. این گزارش رسمی منتشر شده بود. هیچ کس هم حرفی نزد. اما آدم که از غصه نمی‌میرد. غصه اشتهای آدم را کور و او را خانه نشین می‌کند. اما نه تا ابد. دنیا به آخر نمی‌رسد. سرانجام بیرون می‌‎آیی و شربتی قوی می‌خواهی. ملکه بعد از شاه مرد اما نه از غصه. من پزشک قانونی مخصوص دربار را می‌شناسم. او را دیده‌ام که آن دور و بر بود. جوانی متین و معقول است. آمار مرگ و میر خانواده‌ی سلطنتی خیلی پایین‌تر از مردم عادی است. نوازنده‌ها که ملکه را کف اتاق پیدا کردند به دکتر خبر دادند که آمد، نبض او را گرفت و روی برگ گواهی فوت نوشت: "اندوه". خوب شد. لازم بود. به هزاران سئوال درباره‌ی وضع ملت  پاسخ می‌داد. جسد را معاینه نکرد. دستور کالبدشکافی هم نداد. اگر این کار را می‌کرد نمی‌توانست اندوه را پیدا کند. اندوه در بدن آدمی جایی ندارد. اگر کالبد شکافی می‌کرد میزان الکل خون او را به مقدار یک و نه دهم می‌یافت و بی‌تردید تکه‌ای نارنگی نیم جویده را می‌دید که موقع خنده به حلق ملکه پریده بود. اما این نکته‌ی ظریفی است. ملکه مرده است. زنده باد اندوهش. زنده باد دوک "ردینگتون" و "ارل هالستر" که آن شب همراه من در اتاق ملکه بودند و با هم او را سرگرم می‌کردیم. ملکه خیلی شنگول بود. زنده باد گزارش‌های رسمی که همیشه عیب‌های کاخ سلطنتی را در این مملکت پادشاهی باستانی می‌پوشاند.



باز آمدم....

بعد یک ماه بالاخره فرصت کردم که سری به وبلاگم بزنم. یه جورایی هیجان زده‌ام...



خدایا کمی باران!!!!!!

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران. "

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

-چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟


(نیما یوشیج)



...!!!

     قبل از اینکه این چیزها را بنویسم چندین بار چندین خط نوشتم و پاک کردم. می خواستم از حال و هوای عید بنویسم. از سفره هفت سین و از هرچیز دیگری که مربوط به نو شدن سال باشد. اما نشد. انگیزه‌اش را در خودم پیدا نکردم. به دور و برم که نگاه میکنم هیچ چیز مرا یاد عید نمی اندازد. از صورت‌های عبوس و بی لبخند مردم گرفته تا گرانی اجناس و خلوت بودن بازار و نگرانی کاسب‌کارها. برف سنگین اینجا هم که همه جا را سفید پوش کرده همان یک ذره حس بهار شدن را هم که داشتم می‌پراند. پس تصمیم گرفتم از نوروز ننویسم. چه طور می توانم از سفره هفت سین بنویسم وقتی می‌بینم که خیلی‌ها سفره نانشان به راه نیست. و حتی لباس گرم ندارند برای این روزهای برفی. امسال هر گاه که به خیابان می روم دلم میگیرد. با دیدن پیرزنی که در برف با دمپایی راه میرود قلبم می‌شکند. وقتی به مشتری هایم از دیه جدید که دو برابر سال قبل است خبر می دهم و چهره نگرانشان را می بینم شرمنده میشوم. می دانم گران شدن حق بیمه ها تقصیر من نیست. ولی غمگین میشوم هر بار که کسی التماس میکند کند کمی ارزان تر حساب کنم و من با شرمندگی میگویم دست من نیست... و حالا برگشت خوردن بیمه های باربری حواسم را جمع میکند که تحریم دارد جدی میشود. دیگر کسی چیزی به ما نمیفروشد. این یعنی کارخانه ها به زودی ناچار به تعطیلی میشوند. یعنی خیلی‌های دیگر دوباره بی کار میشوند. یعنی دوباره گرانی بیشتر، نگرانی بیشتر، فقر بیشتر... حالا بنشینم اینجا و از سال نو و نوروز و هفت سین بنویسم که چه. دلم می خواهد بنشینم و زار زار گریه کنم...



شعر نرگسک (13)

ترس هایم را دور می ریزم
قبل از آنکه دورم کنند
با آن چشم های سرخ برآمده
و نگاه های وحشی وهم آلود

خودم را تصور می کنم بدون ترس
در من حفره عمیقیست
لبریز از عقده خواهش های بی جواب
انگار چاه فاضلاب است که دهن وا کرده
تعفن خاطراتش را قی می کند
پساب حرف های در گلو مانده
دامنم را می گیرد
از نجاست خودم می ترسم

کز می کنم میان ترس هایی که دورم می کنند
با همان چشم های سرخ برآمده
و نگاه های وحشی وهم آلود...

 

 

 



شعر نرگسک (12)

پشت سر ابر سپید
روبرو کوه بلند
می‌پرم در اوج این آبی ناب بی‌کران
می‌دوم در امتداد راه نور
می‌روم آنجا که بر ساز خدا آواز هست
می‌روم آنجا که بر دلهای خسته فرصت پرواز هست
‌می‌کشم پر در فضای آسمان
در پناه ابرهای بی‌کران

زیر پا شهر کبود
مردم آسیمه سر
برف پارو می‌کنند از پشت بام خانه ها
بچه‌ها فریاد شادی می‌کشند
می‌دوند دنبال هم
برف بازی می‌کنند

مردی آنجا ایستاده پشت در
کوله بارش تخمه و نان و عدس
ایستاده منتظر
زنگ در را هم به زحمت می‌زند
همسرش مهتاب رو، زیبا صفت
می‌گشاید در به رویش بوسه گرمی نثارش می‌کند
خستگی از جان شوهر می‌برد

آن طرف‌تر مرد نانوا قیمت نان را گران‌تر می‌کند
پیرمرد آهسته نفرین می‌کند.

در حیاط خانه‌ای آن سوی شهر
بانوی دریا دل شوریده سر
می‌نشیند روی پله
دانه می‌پاشد برای مرغکان بی‌پناه

همچنان پرواز را سر می‌کشم
می‌رسم بالای روز
شب سکوت شهر را پر می‌کند.

در هوای بارش این دانه‌های نقره فام
سایه‌ای از عطر نرگس مست مستم می‌کند
می‌دوم در امتداد سایه‌ها
می‌پرم از صد ستاره، نور باران می‌شوم
می‌رسم تا انتهای آسمان
هاله‌ای از نور دورم می‌کند
صورتم چون ماه روشن می‌شود
ناز می‌چرخم به دورم غرق شادی می‌شوم
ناگهان در روبرویم صورتی چون ماه ظاهر می‌شود
بانویی مهتاب رو، افسانه وش
مردم چشمش به رنگ ناب شب
گونه‌هایش مرمر سرمازده
بر لبش یاقوت خام بوسه‌خواه
گیسوانش همچو پیچک دائما در رقص و تاب
جامه‌اش پاک و سپید، شاید از جنس بلور
تاج مروارید غلتان بر سرش
محو این مخلوق زیبا می‌شوم
بی‌گمان او بانوی فصل دی است

می‌رسد نزدیک تر
عطر نرگس باز مستم می‌کند
زیر لب آرام می‌گوید سلام
در صدایش نت ها پر می‌کشند
باز مستم می‌کند.

یک سبد بر روی دستش نرم تعارف می‌کند
دست ها را می‌گشایم رو به رو
دستم از الماس‌ها پر می‌شود
نم نمک آهسته سردم می‌شود
می‌فشانم دانه‌ها را روی بام خانه‌ای
مادری از پشت شیشه رو به بالا می‌کند
زیر لب آهسته نجوا می‌کند:
" برف می‌بارد هنوز"
می‌رود کنج اتاق
یک پتو می‌آورد
می‌کشد بر روی دختر گرم گرمش می‌کند
می‌کشد دستی به روی گونه‌اش
تلخ نجوا می‌کند:
"باز هم تب کرده ای"

پلک‌هایم بی صدا وا میشوند
چشم‌های مادرم برق محبت می‌زنند
گیج و مبهوتم هنوز
ـ"من کجایم "
ـ "در اتاق خانه ای"

مادرم با این کلام گیسوانم را نوازش می‌کند
عطر نرگس باز از راه میرسد
مادرم لبخند گرمی می‌زند:
" دوستانت گل برایت چیده‌اند"

دست‌های مادرم را می‌فشارم غرق شادی می‌شوم
نرم می‌گویم به او:
"آه مادر، باز رویا دیده‌ام."

مادرم خم می‌شود
بوسه‌ای بر گونه‌های خیس و داغم می‌زند
عطر نرگس باز مستم می‌کند...

   



هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

من نه خود می‌روم او مرا می‌کشد
کاه سرگشته را کهربا می‌کشد

چون گریبان ز چنگش رها می‌کنم
دامنم را به قهر از قفا می‌کشد

دست و پا می‍زنم می‌رباید سرم
سر رها می‌کنم دست و پا می‌کشد

گفتم این عشق اگر وا گذارد مرا
گفت اگر وا گذارم وفا می‌کشد

گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
حرف ناگفته را از خفا می‌کشد

گفت از آن پیشتر این مشام نهان
بوی اندیشه را از هوا می‌کشد

لذت نان شدن زیر دندان او
گندمم را سوی آسیا می‌کشد

سایه او شدم چون گریزم از او
در پی‌اش می‌روم تا کجا می‌کشد.



دنیای این روزای من...

   حرفی برای گفتن ندارم. دارم به غذای ظهر فکر می‌کنم. به مرتب کردن خانه. به هدیه تولد برادرزاده‌ام. به کنکور فکر می‌کنم و به آینده. یاد نوجوانی‌ام می‌افتم. یاد آن وقتی که بی دغدغه درس می‌خواندم و تا روی تاب سفید حیاط که تکه‌ای از بهشت حقیقی من بود نمی‌نشستم و تاب نمی‌خوردم و حافظ نمی‌خواندم، خستگی درک مثلثات در نمی‌رفت که نمی‌رفت... به کتابهایم فکر می‌کنم. به رفتن به کلاس طراحی. به تمام کردن ژاکتی که خیلی وقت است دارم می‌بافم... باید برای برادرزاده هایم کلاه ببافم. باید فریزر را پر از سبزی و پیاز سرخ کرده کنم. و رب انار بخرم. باید... باید... باید... دارم فکر می‌کنم فقط دو ماه وقت دارم تا کنکور. دارم به کارشناسی ارشد فکر می‌کنم. به دکتری... به ترجمه کردن. به ادبیات کودک. به شعر... به...  و مادرم دلش نوه می‌خواهد!... و یادم می‌آید که رویاهایم فقط برای خودم مهم هستند... اما من شادم. سوای همه دردهایی که تاب می‌آورم شادم چرا که ورای همه اینها جایی در اعماق وجودم که دست نیافتنی‌تر از هرجای دیگریست من یک زن شاعرم. و گاهی که حرفی برای گفتن نیست شعرهایم حال و هوای درونم را بیرون میکشند. احساساتی که خودم هم گاهی نمیدانمشان... و این یعنی هنوز هستم...دارم به ریاضیات فکر می‌کنم و درصدهای کنکور. دارم به آرزویهایم فکر میکنم که از آرزو بودن خسته‌اند. دیگر حرفی برای گفتن نمی‌ماند... باید بروم کتابهایم منتظرم هستند...


    



     رابطه ظریفی هست بین احساس ضعف و ندانستن با وقتهایی که خودم را به مریضی زده‌ام. رابطه ظریفی هست بین میل شدیدم به لمس کردن و تابلوی "رنگی نشوید." رابطه ظریفیست بین چشم‌های من و صحنه‌های سانسور شده فیلم‌ها. این رابطه‌ها را می‌فهم. اما نمی‌فهم رابطه تیغی را که روی رگهای متورم می‌لرزد، با این آرزوی احمقانه که دوباره متولد خواهم شد...  



شعر نرگسک (11)

وطنم

کاش وطنم نبودی

که سیلی سرخت

کلوخ شبلی نبود

به صورت حلاج

دردم این است

چوبه اعدامم

درختیست

"که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب..."